معنی ۱formal · 90%
سرنگونی حکومت یا نظم سیاسی موجود، اغلب با زور یا ابزارهای خارج از روال عادی
مثالهای طبیعی
Der Umsturz beendete die jahrzehntelange Herrschaft der Militärführung.
سرنگونی به چند دهه حکومت نظامیان پایان داد.
Den Angeklagten wurde die Vorbereitung eines gewaltsamen Umsturzes vorgeworfen.
متهمان به تدارک سرنگونی خشونتآمیز متهم شدند.
Die Bewegung forderte Reformen, keinen Umsturz der staatlichen Ordnung.
جنبش خواهان اصلاحات بود، نه سرنگونی نظم دولتی.
نکتهٔ کاربردی
Umsturz به گسست بنیادی در نظم سیاسی اشاره دارد، نه تغییر عادی دولت از راه انتخابات منظم.
