معنی ۱neutral · 88%
آنقدر مهم یا مفید که بهسختی بتوان بدون آن کار کرد
مثالهای طبیعی
Für die Analyse waren die historischen Daten unentbehrlich.
دادههای تاریخی برای تحلیل ضروری بودند.
Mit ihrer Erfahrung ist sie für das Projekt nahezu unentbehrlich.
با تجربهای که دارد، برای پروژه تقریباً بیبدیل است.
Ein zuverlässiger Internetzugang ist für viele Berufe unentbehrlich geworden.
دسترسی مطمئن به اینترنت برای بسیاری از مشاغل ضروری شده است.
نکتهٔ کاربردی
unentbehrlich از nützlich قویتر است و میرساند حذف یا جایگزینی آن دشواری جدی ایجاد میکند.
