معنی ۱neutral · 89%
بسیار مصر و سرسخت، به شکلی تنشآلود یا افراطی
مثالهای طبیعی
Die beiden Teams kämpften verbissen um jeden Punkt.
دو تیم برای هر امتیاز با سرسختی جنگیدند.
Er hielt verbissen an seinem Plan fest, obwohl neue Daten dagegen sprachen.
او با سرسختی به برنامهاش چسبید، با اینکه دادههای جدید خلافش را نشان میداد.
Sie trainierte so verbissen, dass Erholung kaum noch Platz hatte.
آنقدر افراطی تمرین میکرد که تقریباً جایی برای استراحت نمانده بود.
نکتهٔ کاربردی
verbissen اغلب نشان میدهد اراده به تنش یا انعطافناپذیری رسیده است؛ entschlossen خنثیتر است.
