معنی ۱neutral · 89%
بهمرور کمرنگتر، مبهمتر یا کماثرتر شدن
مثالهای طبیعی
Mit den Jahren verblasste die Erinnerung an die ersten Monate im Ausland.
با گذشت سالها، خاطرهٔ ماههای نخست خارج از کشور کمرنگ شد.
Nach wenigen Wochen verblasste das Thema in der öffentlichen Debatte.
پس از چند هفته، موضوع در بحث عمومی کمرنگ شد.
Neben ihrem späteren Erfolg verblassten die früheren Rückschläge fast völlig.
در برابر موفقیت بعدی او، شکستهای قبلی تقریباً کاملاً کمرنگ شدند.
نکتهٔ کاربردی
در معنای مجازی لازم است و محوشدن تدریجی را بیان میکند، نه ناپدیدشدن ناگهانی.
