معنی ۱neutral · 89%
فرد، عمل یا ایدهای را با شدت بسیار زیاد محکوم کردن
مثالهای طبیعی
Die Organisation verdammte den Angriff als schweren Verstoß gegen das Völkerrecht.
سازمان حمله را نقضی جدیِ حقوق بینالملل دانست و محکوم کرد.
Man sollte eine ganze Epoche nicht pauschal verdammen.
نباید یک دورهٔ تاریخی را بهطور کلی محکوم کرد.
Sein Vater verdammte jede Form von Betrug kompromisslos.
پدرش هر نوع تقلب را بیهیچ اغماضی محکوم میکرد.
نکتهٔ کاربردی
verdammen از نظر بلاغی بسیار قوی است؛ verurteilen در نثر خنثی معمولاً کماحساستر است.
