معنی ۱neutral · 87%
با وجود تلاش بینتیجه و بدون رسیدن به هدف موردنظر
مثالهای طبیعی
Ich habe vergeblich versucht, den Drucker neu zu starten.
بیهوده تلاش کردم چاپگر را دوباره راهاندازی کنم.
Wir suchten eine Stunde lang vergeblich nach dem Schlüssel.
یک ساعت بیهوده دنبال کلید گشتیم.
Sie wartete vergeblich auf den Techniker.
او بیهوده منتظر تکنسین ماند.
نکتهٔ کاربردی
وقتی vergeblich فعل را توصیف میکند، «بیهوده» یا «بینتیجه» ترجمهٔ طبیعی است.

