معنی ۱neutral · 89%
فرد، چیز یا شکلی عینی که تجسم یک ویژگی یا آرمان انتزاعی دانسته میشود
مثالهای طبیعی
Für seine Anhänger war sie die Verkörperung politischer Entschlossenheit.
برای طرفدارانش، او تجسم قاطعیت سیاسی بود.
Der Entwurf gilt als Verkörperung funktionaler Schlichtheit.
این طرح مظهر سادگیِ کارکردی دانسته میشود.
Die Figur ist keine Verkörperung des Guten, sondern bewusst widersprüchlich angelegt.
این شخصیت تجسم خیر نیست، بلکه عمداً متناقض طراحی شده است.
نکتهٔ کاربردی
Verkörperung بر نمایندهٔ عینیِ امر انتزاعی تمرکز دارد؛ Darstellung گستردهتر است و میتواند صرفاً بازنمایی باشد.
