چیزی را در جای نامعمول گذاشتن، بهطوریکه بعداً پیداکردنش دشوار شود.
مثالهای طبیعی
Ich habe meinen Haustürschlüssel schon wieder verlegt.
باز هم کلید درِ ورودی را جایی گذاشتهام و گم کردهام.
Sie verlegte die Brille in eine Schublade und fand sie nicht.
او عینکش را در کشویی گذاشت و دیگر پیدایش نکرد.
Wer verlegt ständig die Fernbedienung?
چه کسی مدام کنترل تلویزیون را گم میکند؟
نکتهٔ کاربردی
در این معنا verlegen متعدی و باقاعده است و جدانشدنی؛ این فعل معنای جابهجاکردن زمان قرار را هم دارد.
درس کوتاه: verlegen
چیزی را در جای نامعمول گذاشتن، بهطوریکه بعداً پیداکردنش دشوار شود. در این معنا verlegen متعدی و باقاعده است و جدانشدنی؛ این فعل معنای جابهجاکردن زمان قرار را هم دارد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «verlegen» مطابقت دارد؟
