معنی ۱neutral · 87%
نبودِ فرد، مکان یا چیزی را احساس کردن و دلتنگ آن بودن
مثالهای طبیعی
Seit meinem Umzug vermisse ich meine Familie sehr.
از وقتی نقل مکان کردهام خیلی دلم برای خانوادهام تنگ میشود.
Im Urlaub vermisse ich manchmal mein eigenes Bett.
در سفر گاهی دلم برای تخت خودم تنگ میشود.
Im neuen Büro vermisst er den direkten Kontakt mit den Kollegen.
در دفتر جدید، ارتباط مستقیم با همکاران را کم دارد و دلتنگ آن است.
نکتهٔ کاربردی
شخص یا چیزی که دلتنگش هستیم مستقیم در Akkusativ میآید: Ich vermisse dich.

