معنی ۱neutral; often used in ethical or reflective contexts · 82%
توانایی تشخیص ارتباطها، داوریکردن و هدایت رفتار بر پایهٔ آن داوری.
مثالهای طبیعی
Aus Vernunft nahm sie einen Regenschirm mit.
او از روی عقل چتری با خود برد.
Nach einer kurzen Diskussion siegte die Vernunft.
پس از گفتوگویی کوتاه، عقل پیروز شد.
Manchmal muss man die Vernunft über den Ärger stellen.
گاهی باید عقل را بر خشم مقدم دانست.
نکتهٔ کاربردی
ترکیبهایی مانند «از روی عقل عملکردن» رایجاند؛ این اسم معمولاً جمع ندارد.
درس کوتاه: Vernunft
توانایی تشخیص ارتباطها، داوریکردن و هدایت رفتار بر پایهٔ آن داوری. ترکیبهایی مانند «از روی عقل عملکردن» رایجاند؛ این اسم معمولاً جمع ندارد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «Vernunft» مطابقت دارد؟
