حالتی که فرد از نظر ذهنی گیج، سردرگم یا ناتوان از فکر کردن روشن است
مثالهای طبیعی
Nach dem Unfall zeigte der Fahrer deutliche Verwirrtheit und konnte den Ort nicht benennen.
پس از حادثه، راننده بهوضوح گیج بود و نمیتوانست محل را نام ببرد.
Die widersprüchlichen Zahlen sorgten zunächst für Verwirrtheit im gesamten Team.
ارقام متناقض در ابتدا کل تیم را سردرگم کرد.
Für einen Moment wich ihre Verwirrtheit einer klaren Entscheidung.
برای لحظهای سردرگمی او جای خود را به تصمیمی روشن داد.
نکتهٔ کاربردی
این اسم هم میتواند حالت یک فرد را بیان کند و هم سردرگمی جمعی ناشی از اطلاعات نامشخص را.
