در یک موقعیت حاکم یا مؤثر بودن، بهویژه در زبان رسمی یا ادبی
مثالهای طبیعی
In der Behörde waltete lange ein strenges Verständnis von Hierarchie.
در آن اداره مدتها برداشت سختگیرانهای از سلسلهمراتب حاکم بود.
In der aufgeheizten Debatte sollte wieder Vernunft walten.
در این بحث ملتهب باید دوباره عقل و منطق حاکم شود.
Wo Willkür endet, kann Recht walten.
جایی که خودسری پایان مییابد، قانون میتواند حاکم شود.
نکتهٔ کاربردی
این کاربرد بهوضوح رسمی/ادبی است؛ در آلمانی روزمره افعالی مانند «herrschen»، «wirken» یا «gelten» اغلب طبیعیترند.
