معنی ۱neutral · 89%
ویژگی مشخصی از شخصیت یا سرشت بنیادی فرد
مثالهای طبیعی
Seine Beharrlichkeit war ein Wesenszug, der ihn durch schwierige Jahre trug.
پشتکارش خصلتی بود که او را از سالهای دشوار عبور داد.
Der Roman zeigt Misstrauen als zentralen Wesenszug der Hauptfigur.
رمان بیاعتمادی را خصلت محوری شخصیت اصلی نشان میدهد.
Pragmatismus gilt inzwischen als prägender Wesenszug der Organisation.
عملگرایی اکنون خصلت شاخص این سازمان به شمار میرود.
نکتهٔ کاربردی
Wesenszug از Eigenschaft ادبیتر است و بیشتر بر بخشی از سرشت بنیادی تأکید میکند.
