معنی ۱neutral · 87%
اثر گذاشتن، اثر کردن یا به شیوهٔ موردنظر کار کردن
مثالهای طبیعی
Das Medikament wirkt nach etwa zwanzig Minuten.
دارو پس از حدود بیست دقیقه اثر میکند.
Die neue Maßnahme wirkt besser als erwartet.
اقدام جدید بهتر از حد انتظار نتیجه میدهد.
Die ruhige Musik wirkt entspannend auf mich.
موسیقی آرام روی من اثر آرامبخش دارد.
نکتهٔ کاربردی
یک الگوی رایج auf jemanden/etwas wirken است: Die Musik wirkt beruhigend auf mich.

