معنی ۱formal · 87%
بوی خوش و معمولاً محسوس
مثالهای طبیعی
Der Wohlgeruch der Linden erfüllte am Abend den ganzen Hof.
عصرها بوی خوش درختان نمدار تمام حیاط را پر میکرد.
Ein feiner Wohlgeruch von Zitrus und Holz blieb auf der Haut zurück.
رایحهٔ ظریفی از مرکبات و چوب روی پوست باقی ماند.
Der Chronist lobte den Wohlgeruch der Kräuter und beklagte den Rauch in den Gassen.
وقایعنگار از بوی خوش گیاهان تمجید کرد و از دود کوچهها شکایت داشت.
نکتهٔ کاربردی
در آلمانی خنثی و روزمره Duft بسیار رایجتر است؛ Wohlgeruch لحنی فاخر دارد.
