معنی ۱neutral · 82%
تکهتکه شدن یا با فشار و نیرو چیزی سخت را شکستن.
مثالهای طبیعی
Das Glas zerbrach, als es auf den Boden fiel.
لیوان وقتی روی زمین افتاد شکست.
Sie hat die alte Tasse beim Abwaschen zerbrochen.
او هنگام شستن ظرف، فنجان قدیمی را شکست.
Der Ast zerbrach unter dem Gewicht des Schnees.
شاخه زیر وزن برف شکست.
نکتهٔ کاربردی
zerbrechen فعل قوی است: zerbrach, zerbrochen. در کاربرد لازم با sein و در کاربرد متعدی با haben میآید.
درس کوتاه: zerbrechen
تکهتکه شدن یا با فشار و نیرو چیزی سخت را شکستن. zerbrechen فعل قوی است: zerbrach, zerbrochen. در کاربرد لازم با sein و در کاربرد متعدی با haben میآید.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «zerbrechen» مطابقت دارد؟
