معنی ۱neutral · 82%
بهتدریج به اجزا جدا شدن، تجزیه شدن یا انسجام درونی را از دست دادن.
مثالهای طبیعی
Der alte Putz zerfällt an mehreren Stellen von der Wand.
اندود قدیمی در چند نقطه از دیوار میریزد.
Nach langen Streitigkeiten zerfiel die Koalition.
ائتلاف پس از اختلافهای طولانی از هم پاشید.
Das Blatt zerfiel im Wasser in kleine Stücke.
برگ در آب به قطعات کوچکی تجزیه شد.
نکتهٔ کاربردی
zerfallen فعل قوی است: zerfiel, ist zerfallen. ماضی نقلی را با sein میسازد و جداشدنی نیست.
درس کوتاه: zerfallen
بهتدریج به اجزا جدا شدن، تجزیه شدن یا انسجام درونی را از دست دادن. zerfallen فعل قوی است: zerfiel, ist zerfallen. ماضی نقلی را با sein میسازد و جداشدنی نیست.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «zerfallen» مطابقت دارد؟
