معنی ۱neutral · 87%
انتهای باریک، نوکدار یا بیرونزدهٔ چیزی
مثالهای طبیعی
Ein Zipfel des Schals hing aus der Tasche.
گوشهای از شال از جیب بیرون مانده بود.
Das Dorf liegt im äußersten Zipfel des Bundeslandes.
روستا در دورافتادهترین گوشهٔ ایالت قرار دارد.
Falte die vier Zipfel des Tuchs zur Mitte.
چهار گوشهٔ پارچه را به سمت وسط تا کن.
نکتهٔ کاربردی
«Zipfel» معمولاً بخش کوچک، بیرونزده یا باریکشونده را میرساند، نه صرفاً یک لبهٔ خنثی؛ در توصیفهای عینی و استعارههای جغرافیایی رایج است.
