معنی ۱neutral · 89%
آنقدر روشن، قطعی یا اثباتشده که جای تردید معقولی دربارهٔ آن نباشد
مثالهای طبیعی
Die Studie zeigt einen zweifellosen Zusammenhang zwischen beiden Faktoren.
مطالعه رابطهای بیتردید میان دو عامل نشان میدهد.
Ihre Erfahrung ist ein zweifelloser Vorteil für das Team.
تجربهٔ او مزیتی مسلم برای تیم است.
Der wirtschaftliche Wandel hatte zweifellose Folgen für die Region.
تحول اقتصادی پیامدهای مسلمی برای منطقه داشت.
نکتهٔ کاربردی
صفت zweifellos از قید آن کمکاربردتر است؛ شکلهایی مانند zweifelloser و zweifellose در نقش وصفی صرف صفتاند، نه صیغهٔ مقایسه.
