در یک وضعیت منفی، بهشدت سخت، رقتبار یا تمامعیار بودن.
مثالهای طبیعی
Many families still live in abject poverty.
خانوادههای زیادی هنوز در فقر مطلق زندگی میکنند.
The ambitious reform ended in abject failure.
اصلاحات بلندپروازانه به شکستی تمامعیار انجامید.
She remembered the abject misery of those winter months.
او فلاکتِ جانکاهِ آن ماههای زمستانی را به یاد میآورد.
نکتهٔ کاربردی
Abject معمولاً با اسمهایی که وضعیت بسیار منفی دارند میآید، نه موفقیتهای مثبت یا دردسرهای معمول روزمره.
