با تجربهٔ تکراری کاریکردن که کسی با چیزی آشنا یا در آن احساس راحتی کند.
مثالهای طبیعی
Coaches accustom new hikers to cold weather.
مربیها کوهنوردان تازهکار را به هوای سرد عادت میدهند.
I slowly accustomed myself to speaking English at work.
من بهآرامی خودم را به انگلیسی صحبتکردن در محل کار عادت دادم.
The owner is accustoming the puppy to traffic noise.
صاحب تولهسگ دارد آن را به سروصدای ترافیک عادت میدهد.
نکتهٔ کاربردی
از get used to رسمیتر است؛ در گفتار معمول accustom را بدون مفعول به کار نبرید.
