معنی ۱neutral · 85%
چون چیزی را بارها تجربه کردهای، با آن آشنا یا به آن عادتکرده باشی.
مثالهای طبیعی
We are accustomed to humid summers now.
حالا دیگر به تابستانهای مرطوب عادت کردهایم.
She has become accustomed to working across time zones.
او به کارکردن با همکاران در منطقههای زمانی مختلف عادت کرده است.
I am less accustomed to commuting by train.
من به رفتوآمد با قطار کمتر عادت دارم.
نکتهٔ کاربردی
در این ساختار، to حرف اضافه است و پس از آن اسم یا شکل ing-دار میآید، نه مصدر بدون to.
