معنی ۱neutral · 84%
کار مهم یا دشواری که با موفقیت انجام شده است
مثالهای طبیعی
Passing the exam was a major achievement.
قبول شدن در امتحان دستاورد بزرگی بود.
Winning the race was her greatest achievement.
برنده شدن در مسابقه بزرگترین دستاورد او بود.
The team celebrated its achievements this year.
تیم امسال دستاوردهای خود را جشن گرفت.
نکتهٔ کاربردی
`achievement` برای موفقیتی به کار میرود که واقعاً به دست آمده باشد، نه صرفاً برای یک تلاش.

