معنی ۱formal · 89%
رنج شدید جسمی یا روانی به کسی یا گروهی وارد کردن.
مثالهای طبیعی
Chronic pain afflicts millions of adults.
درد مزمن میلیونها بزرگسال را گرفتار کرده است.
He was afflicted with recurring migraines.
او از میگرنهای مکرر رنج میبرد.
The region has been afflicted by years of drought.
این منطقه سالها گرفتار خشکسالی بوده است.
نکتهٔ کاربردی
afflict از affect شدیدتر و رسمیتر است؛ بیماریها و بدبیاریها معمولاً مردم یا مکانها را afflict میکنند.
