در یک توده یا خوشه جمع شدن، یا چیزهایی را به چنین مجموعهای تبدیل کردن.
مثالهای طبیعی
Tiny particles agglomerate as the liquid cools.
با سرد شدن مایع، ذرات ریز به هم میچسبند و توده تشکیل میدهند.
Small workshops agglomerated near the new railway station.
کارگاههای کوچک در نزدیکی ایستگاه راهآهن جدید گرد هم آمدند.
The machine agglomerates fine powder into larger pellets.
دستگاه پودر نرم را به دانههای درشتتر و بههمچسبیده تبدیل میکند.
نکتهٔ کاربردی
برخلاف collect، فعل agglomerate بر تشکیل مجموعهای متراکم یا خوشهای بزرگتر تأکید دارد.
