معنی ۱neutral · 85%
بدون هدف، جهت یا مقصود روشن.
مثالهای طبیعی
We took an aimless walk through unfamiliar streets.
در خیابانهای ناآشنا بیهدف قدم زدیم.
His applications felt aimless without a career plan.
بدون برنامهٔ شغلی، درخواستهای استخدامش بیهدف به نظر میرسیدند.
Her days became more aimless after the course ended.
پس از پایان دوره، روزهایش بیهدفتر شد.
نکتهٔ کاربردی
aimless بیشتر از نبود قصد و جهت حکایت دارد، نه صرفاً استراحت و آسودگی.
