معنی ۱neutral · 86%
کاهش شدت درد، سختی یا مشکل دیگر.
مثالهای طبیعی
The treatment brought some alleviation of her symptoms.
درمان تا حدی باعث کاهش علائم او شد.
Their priority is the alleviation of extreme poverty.
اولویت آنها کاهش فقر شدید است.
Extra trains offered little alleviation of the overcrowding.
افزایش تعداد قطارها کمک چندانی به کاهش ازدحام نکرد.
نکتهٔ کاربردی
alleviation یعنی مشکل خفیفتر میشود، نه اینکه لزوماً کاملاً از بین میرود.
