معنی ۱neutral · 89%
مقدار زیادی از چیزی را، معمولاً در گذر زمان، جمعآوری یا انباشته کردن.
مثالهای طبیعی
She amassed considerable wealth through property investments.
او از راه سرمایهگذاری در املاک، ثروت قابلتوجهی اندوخت.
Researchers are amassing data from thousands of volunteers.
پژوهشگران در حال گردآوری داده از هزاران داوطلب هستند.
The ruler amassed a vast army before the invasion.
فرمانروا پیش از حمله سپاهی عظیم گرد آورد.
نکتهٔ کاربردی
amass بر بزرگی مقدارِ جمعشده تأکید دارد؛ collect برای مقدارهای کوچک هم طبیعی است.
