معنی ۱neutral · 89%
برداشتن اندام یا بخش دیگری از بدن از طریق عمل جراحی.
مثالهای طبیعی
Surgeons amputated his leg after the accident.
جراحان پس از تصادف پای او را قطع کردند.
Doctors may amputate a toe to stop infection.
پزشکان ممکن است برای جلوگیری از عفونت انگشت پا را قطع کنند.
Her damaged arm was amputated below the elbow.
بازوی آسیبدیدهٔ او از پایین آرنج قطع شد.
نکتهٔ کاربردی
amputate را برای بریدن معمولی به کار نبرید؛ این فعل مشخصاً به جدا کردن بخشی از بدن اشاره دارد.
