معنی ۱neutral · 90%
خندهدار یا سرگرمکننده به شکلی که باعث لبخند یا خندهٔ افراد شود
مثالهای طبیعی
He told an amusing story about his first job.
او داستان بامزهای دربارهٔ اولین شغلش تعریف کرد.
The film was amusing without being silly.
فیلم سرگرمکننده بود، بدون اینکه لوس یا احمقانه باشد.
Her second example was more amusing than the first.
مثال دوم او از مثال اول بامزهتر بود.
نکتهٔ کاربردی
برای چیزی که باعث سرگرمی میشود از `amusing` و برای احساس شخص از `amused` استفاده کنید.
