معنی ۱formal · 89%
نابودی کامل چیزی، بهگونهای که هیچ بخش سالم یا بازماندهای از آن باقی نماند.
مثالهای طبیعی
The town faced annihilation under relentless bombardment.
این شهر زیر بمباران بیوقفه با خطر نابودی کامل روبهرو بود.
She feared the complete annihilation of local wildlife.
او از نابودی کامل حیات وحش بومی بیم داشت.
Annihilation remained possible if the conflict escalated.
اگر درگیری شدت میگرفت، نابودی کامل همچنان محتمل بود.
نکتهٔ کاربردی
annihilation از واژههای بسیار شدید برای ویرانی است؛ برای خسارت جزئی یا شکست معمولی مناسب نیست.
