احساس کمی عصبانیت بر اثر چیزی ناخوشایند یا آزاردهنده.
مثالهای طبیعی
She expressed annoyance at the repeated delays.
او از تأخیرهای پیاپی ابراز دلخوری کرد.
To his annoyance, nobody answered the door.
مایهٔ دلخوری او این بود که هیچکس در را باز نکرد.
I could hear the annoyance in his voice.
میتوانستم دلخوری را از صدایش بشنوم.
نکتهٔ کاربردی
annoyance در معنای احساس معمولاً غیرقابلشمارش است؛ annoyed شخصی را توصیف میکند که این احساس را دارد.
