پژوهشگری که جوامع انسانی، فرهنگها یا روند رشد و تحول انسان را مطالعه میکند.
مثالهای طبیعی
An anthropologist explained the meaning of the village ritual.
یک انسانشناس معنای آیین آن روستا را توضیح داد.
The anthropologist spent months interviewing local families.
آن انسانشناس چند ماه با خانوادههای محلی مصاحبه کرد.
My sister hopes to become an anthropologist.
خواهرم امیدوار است انسانشناس شود.
نکتهٔ کاربردی
برای اشاره به یک پژوهشگر از an anthropologist استفاده کنید؛ anthropology نام رشتهٔ دانشگاهی است.
