معنی ۱neutral · 88%
کسی که اندیشههایش را در عبارتهای کوتاه و بهیادماندنی بیان میکند.
مثالهای طبیعی
The aphorist condensed complex arguments into memorable lines.
جملهقصارنویس استدلالهای پیچیده را در چند عبارت ماندگار خلاصه کرد.
Critics admired her as an aphorist of unusual wit.
منتقدان او را جملهقصارنویسی با طنزی کمنظیر میدانستند.
An aphorist is speaking about humour and wisdom tonight.
امشب یک جملهقصارنویس دربارهٔ طنز و خرد سخن میگوید.
نکتهٔ کاربردی
aphorist پدیدآورندهٔ گفتههای موجز است؛ aphorism خود آن گفته است.
