معنی ۱formal · 90%
یک ایده، احساس یا استدلال را روشن و مؤثر با کلمات بیان کردن
مثالهای طبیعی
She articulated the team's concerns with unusual precision.
او نگرانیهای تیم را با دقتی غیرمعمول بهروشنی بیان کرد.
The paper clearly articulates why the reform failed.
مقاله بهروشنی توضیح میدهد چرا اصلاح شکست خورد.
He struggled to articulate his long-term priorities.
او برای بیان روشن اولویتهای بلندمدتش مشکل داشت.
نکتهٔ کاربردی
`articulate` از `say` رسمیتر است و بر وضوح و ساختار بیان تأکید دارد.
