معنی ۱neutral · 90%
اعمالکنندهٔ قدرت بهتنهایی و خواهان اطاعت، بهجای تصمیمگیری مشترک.
مثالهای طبیعی
The country endured decades of autocratic rule.
این کشور دههها زیر حکومت خودکامه دوام آورد.
Her management style became increasingly autocratic.
شیوهٔ مدیریتی او بهتدریج خودکامهتر شد.
An autocratic parent may reject any disagreement.
والدینی با رفتار خودکامه ممکن است هیچ مخالفتی را نپذیرند.
نکتهٔ کاربردی
autocratic بر کنترل بیمهار تأکید دارد؛ authoritative میتواند معنای محترم و آگاه داشته باشد.
