معنی ۱neutral · 91%
معمول و تقریباً در سطح رایج یک گروه
مثالهای طبیعی
The room was average in size.
اندازهٔ اتاق متوسط بود.
She earns an average salary for this area.
او برای این منطقه حقوق متوسطی دریافت میکند.
His test score seems average for the class.
نمرهٔ آزمون او برای این کلاس متوسط به نظر میرسد.
نکتهٔ کاربردی
از average وقتی استفاده کن که چیزی تقریباً در سطح معمول گروهی باشد که با آن مقایسه میشود.
ترکیبهای رایج
— اندازهای که برای یک گروه معمول است

