معنی ۱neutral · 87%
بهطور معمول یا میانگین برابر با مقدار مشخصی بودن
مثالهای طبیعی
The team averages two goals per match.
این تیم بهطور میانگین در هر مسابقه دو گل میزند.
Daily sales averaged about five hundred euros last month.
میانگین فروش روزانه در ماه گذشته حدود پانصد یورو بود.
We averaged eighty kilometers an hour on the highway.
ما در بزرگراه با سرعت متوسط هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت کردیم.
نکتهٔ کاربردی
مقداری که پس از `average` میآید، میانگین را در یک بازهٔ زمانی یا میان اعضای یک گروه نشان میدهد.

