معنی ۱formal · 89%
متناسب یا شایستهٔ فرد، نقش یا موقعیتی بودن.
مثالهای طبیعی
Her quiet dignity befits the occasion.
وقار آرام او با این مراسم تناسب دارد.
The guests received the honors that befitted their status.
مهمانان افتخاراتی متناسب با جایگاهشان دریافت کردند.
The lodge offers comfort befitting its mountain location.
این اقامتگاه آسایشی درخور موقعیت کوهستانی خود فراهم میکند.
نکتهٔ کاربردی
بیشتر دربارهٔ شایستگی و تناسب است تا اندازه و جوربودن فیزیکی.
