معنی ۱formal · 88%
خصلت یا عملِ انجام دادن کارهای خوب برای دیگران.
مثالهای طبیعی
Her quiet beneficence improved many families’ lives.
نیکوکاریِ بیسروصدای او زندگی بسیاری از خانوادهها را بهتر کرد.
Beneficence requires considering how our actions help others.
نیکوکاری مستلزم آن است که به سودرسانی کارهایمان برای دیگران توجه کنیم.
The clinic stands as evidence of local beneficence.
این درمانگاه نشانهای از نیکوکاری مردم محل است.
نکتهٔ کاربردی
در فلسفهٔ اخلاق، اخلاق پزشکی و ستایش رسمی از نیکوکاری به کار میرود.
