معنی ۱formal · 82%
باعث از دست رفتن بخشی یا همهٔ حس طبیعیِ عضوی از بدن شدن.
مثالهای طبیعی
The freezing wind began to benumb her fingers.
باد یخزده کمکم انگشتان او را بیحس کرد.
Hours in wet boots had benumbed his feet.
ساعتها ماندن با چکمههای خیس، پاهای او را بیحس کرده بود.
The icy water benumbs my hands within minutes.
آب یخی ظرف چند دقیقه دستهایم را بیحس میکند.
نکتهٔ کاربردی
واژهای ادبی و کمکاربرد است؛ در گفتوگوی روزمره معمولاً numb طبیعیتر است.
