معنی ۱formal · 89%
فرایند بهترکردن شرایط یا زندگی مردم.
مثالهای طبیعی
She campaigned for the betterment of local schools.
او برای بهبود مدارس محلی کارزار راه انداخت.
The grant supports community betterment projects.
این کمکهزینه از طرحهای بهبود زندگی جامعه حمایت میکند.
Their efforts contributed to the betterment of working conditions.
تلاشهایشان به بهبود شرایط کاری کمک کرد.
نکتهٔ کاربردی
از improvement رسمیتر است و اغلب به رفاه جمعی اشاره دارد.
