معنی ۱formal · 87%
نقطهای که در آن یک مسیر، ساختار یا فرایند به دو شاخه جدا تقسیم میشود.
مثالهای طبیعی
Turn left at the next bifurcation in the trail.
در دوشاخهشدن بعدیِ مسیر پیادهروی، به چپ بپیچید.
The scan shows a bifurcation of the artery.
در تصویر اسکن، محل دوشاخهشدن سرخرگ دیده میشود.
That meeting marked the bifurcation of our two approaches.
آن جلسه نقطهٔ جداییِ دو رویکرد ما بود.
نکتهٔ کاربردی
هم برای دوراهیها و انشعابهای واقعی و هم برای جدایی استعاریِ برنامهها به کار میرود.
