معنی ۱neutral · 86%
خونریزیدار؛ دارای خونریزی از زخم یا بخشی از بدن.
مثالهای طبیعی
Apply gentle pressure to the bleeding cut.
روی بریدگیِ در حال خونریزی بهآرامی فشار وارد کنید.
The patient mentioned bleeding gums after brushing.
بیمار گفت پس از مسواکزدن لثههایش خونریزی میکنند.
Paramedics quickly treated a bleeding cyclist.
امدادگران خیلی زود به دوچرخهسوارِ در حال خونریزی رسیدگی کردند.
نکتهٔ کاربردی
این صفتِ پیش از اسم را با اسم bleeding یا فعل استمراری در The cut is bleeding اشتباه نگیرید.
