معنی ۱neutral · 85%
چیزی که به دلیل مشخص نبودن جزئیات، تار و مبهم به نظر میرسد.
مثالهای طبیعی
The passing trees became a green blur.
درختانی که از کنارشان میگذشتیم، به لکهای سبز و محو تبدیل شدند.
Without my glasses, road signs are a blur.
بدون عینکم، تابلوهای جاده را تار میبینم.
The runner appears as a blur in the photograph.
دونده در عکس به شکل تصویری محو دیده میشود.
نکتهٔ کاربردی
blur اسمِ همان تصویر نامشخص است؛ blurry صفتِ متناظر با آن است.
