معنی ۱neutral · 85%
پرجنبوجوش و پرسروصدا، اغلب بهاندازهای که کنترل کردنش دشوار باشد.
مثالهای طبیعی
The boisterous crowd sang throughout the match.
جمعیت پرشور و پرسروصدا در تمام مدت مسابقه آواز خواندند.
Dinner became boisterous after the cousins arrived.
بعد از رسیدن بچهعموها و بچهخالهها، شام حسابی پرسروصدا شد.
Our guide asked the boisterous children to settle down.
راهنمای ما از بچههای پرسروصدا خواست آرام بگیرند.
نکتهٔ کاربردی
این واژه بسته به بافت میتواند تحسینآمیز، شوخطبعانه یا انتقادی باشد.
