معنی ۱neutral · 87%
سلاحی که برای منفجر شدن و ایجاد خسارت ساخته شده است
مثالهای طبیعی
A bomb damaged several buildings.
یک بمب به چند ساختمان آسیب رساند.
Police found an unexploded bomb.
پلیس یک بمب منفجرنشده پیدا کرد.
The exhibition includes photographs of wartime bombs.
در این نمایشگاه عکسهایی از بمبهای دوران جنگ وجود دارد.
نکتهٔ کاربردی
حرف `b` که در پایان `bomb` نوشته میشود، تلفظ نمیشود.
ترکیبهای رایج
— بمبی که منفجر نشده است

