معنی ۱formal · 86%
فردی که در منطقهای نزدیک مرز زندگی میکند.
مثالهای طبیعی
The borderer described life between two countries.
آن ساکن منطقهٔ مرزی، زندگی میان دو کشور را توصیف کرد.
Her grandfather was a proud borderer.
پدربزرگ او به مرزنشین بودنش افتخار میکرد.
Several borderers shared stories about their communities.
چند تن از ساکنان مناطق مرزی دربارهٔ جوامع خود خاطره تعریف کردند.
نکتهٔ کاربردی
این واژه بیرون از تاریخ منطقهای یا اشاره به هویت محلی رایج نیست؛ border resident برای عموم قابلفهمتر است.
