احساس ناخوشایندِ نداشتن کاری جالب برای انجامدادن.
مثالهای طبیعی
The children complained of boredom during the drive.
بچهها در طول مسیر رانندگی از بیحوصلگی شکایت میکردند.
Boredom set in after several rainy days.
پس از چند روز بارانی، کمکم بیحوصلگی سراغمان آمد.
Painting helps me escape boredom.
نقاشیکردن به من کمک میکند از ملال دور شوم.
نکتهٔ کاربردی
Boredom نام احساس است؛ bored کسی را توصیف میکند که این احساس را دارد و boring چیزی را که آن را ایجاد میکند.
