معنی ۱formal · 90%
از نظر اخلاقی چنان الزامی که نمیتوان از انجامش چشم پوشید، بهویژه دربارهٔ وظیفه.
مثالهای طبیعی
The doctor considered it her bounden duty to speak.
پزشک وظیفهٔ اخلاقیِ گریزناپذیر خود میدانست که موضوع را بیان کند.
We have a bounden duty to care for them.
ما وظیفهای اخلاقی و تخطیناپذیر داریم که از آنها مراقبت کنیم.
He acted from a sense of bounden duty.
او از سر احساس وظیفهای اخلاقی و گریزناپذیر دست به کار شد.
نکتهٔ کاربردی
قدیمی و بسیار رسمی است و امروزه تقریباً فقط در ترکیب ثابت bounden duty به کار میرود.
